• میا (اِما استون) یک بازیگر جوان است که منتظر است تا یک موفقیت بزرگ نصیبش شود و تبدیل به ستاره ای دست نیافتنی در هالیوود شود. میا در مسیر رسیدن به موفقیتش با یک نوازنده پیانو به نام سباستین (رایان گسلینگ) آشنا می شود.

  • دیوار بزرگ ، یک فیلم حماسی به کارگردانی ژانگ ییمو است. داستان فیلم درباره ی تاریخچه ی دیوار چین می باشد. این دیوار برای دفاع از کشور در مقابل حمله ی کشورهای شمالی ساخته شده بود ولی فیلم از توضیحی فانتزی برای آن استفاده کرده و

  • سه دختر به دست مردی جوان و مرموز به نام کوین که دارای 23 شخصیت مجزا است، ربوده میشوند. اکنون آنها باید پیش از ظهور آشکار شخصیت 24 ام، از دست او فرار کند...

  • ویروس "تی" که توسط شرکت آمبرلا ساخته شده بود اکنون به سراسر جهان شیوع کرده و موجب تبدیل شدن انسان ها به زامبی، موجودات شیطانی و هیولا شده است. "آلیس" کارمند اسبق این شرکت که هم اکنون یک جنگجوی سرکش است، به دوستانش ملحق شده تا وارد هسته مرکزی شرکت آمبرلا در ...

  • داستان این فیلم که مدت کوتاهی قبل از رویدادهای «امیدی تازه» (A New Hope) رخ داده، متمرکز بر گروهی از جاسوس های شورشی است که نقشه می کشند تا «ستاره مرگ»، سلاح جدید امپراتوری کهکشانی را پیدا کرده و بدزدند...

  • فیلم بر اساس اتفاقات به وقوع پیوسته در مسابقه ی ماراتن سال ۲۰۱۳ در بُستن آمریکا که با یک بمب گذاری همراه بود ساخته شده و وقایع آن روز را دنبال می کند و…

  • یک پسر پنج ساله هندی هزاران کیلومتر دور از خانه اش، در خیابانهای کلکته گم می شود. او مخاطرات زیادی را پشت سر می گذارد و سرانجام زوجی در استرالیا او را به فرزند خواندگی قبول میکنند. 25سال بعد او عزم خود را جزم میکند تا خانواده ی گمشده اش را پیدا کند...

  • «سلن» (کیت بکینسیل) میجنگد تا به نبرد میان قبیله لایکن و جناح خون آشامی که به او خیانت کردند، پایان دهد...

  • زمانی که "کالوم لینچ" (مایکل فاسبندر) خاطرات جد خود "آگولار" را مرور می کند و متوجه مهارت های یک استاد قاتل می شود، در می یابد که خود او نیز یکی از نوادگان حزب مخفی "آدمکش ها" می باشد.

  • کوآلایی به نام باستر بهترین دوستش را به استخدام خودش در می آورد تا با کمک وی کسب و کار تئاترش را از طریق میزبانی یک مسابقه ی آوازخوانی رونق بخشد و...

  • خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    خوش آمديد

    ورود / ثبت نام

    هم اکنون وارد انجمن شويد

    • به وب سایت رسانه کوچک خوش آمدید
    LilMedia New Domain lilvpn

    نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: نظرتون در مورد این متن چیه؟

    رأی دهندگان
    1. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
    • خوب

      1 100.00%
    • بد نبود

      0 0%
    • جای کار داره

      0 0%
    • عالی

      0 0%
    • متنفر

      0 0%
    نظرسنجی با انتخاب چندگانه
    نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
    1. #1

      تاریخ عضویت
      آبان ۱۳۹۲
      شماره عضویت
      9227
      نوشته ها
      834
      نام واقعی
      Mohammad
      محل زندگی
      zire asemon khoda
      فیلم مورد علاقه
      Harry Potter - 007 - step up - lord of the rings
      سریال مورد علاقه
      game of thrones
      بازیگر مورد علاقه
      Hugh Jackman
      پسندیده : 128
      مورد پسند : 30 بار در 20 پست

      آلزایمر مادر

      چمدونش را بسته بودیم،
      با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
      کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
      کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
      چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
      گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
      یک گوشه هم که نشستم
      نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
      گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
      گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
      آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
      من که اینجا به کسی کار ندارم
      اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟"
      گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
      همه چیزو فراموش می کنی!"
      گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
      اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!"
      خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
      و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
      اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
      راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
      زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
      توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
      قرآن و نون روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
      آبنات رو برداشت
      گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی."
      دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
      "مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن."
      اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
      "چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
      شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!"
      در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
      زیر لب میگفت:
      "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!"

      دنیا دمدمی است ... دو روز دیگر ما ها خاک می شویم ..... چرا سر حرفهای پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟
      چیزی که می ماند خوشی است .... وقت را باید غنیمت شمرد ..... باقیش پوچ است
      و بعد افسوس .. .. .. ..